برشهایی از کتاب "پایی که جاماند"
خاطرات اسیر 16 ساله
سیدناصر حسینی پور از زندانهای مخفی رژیم بعث
نگاه کردم ببینم چه اتفاقی برایم افتاده ، شوکه شدم . استخوان ساق پای راستم خرد شه بود و گلوله ها بالای قوزک پای راستم اصابت کرده بود . گوشت های ساق پایم تکه تکه شده بود . پاشنه پایم به هر طرف می چرخید و خونم بند نمی آمد … از تشنگی نا نداشتم . لب هایم خشک شده بود . یک عراقی آمد بالای سرم و بعد از کلی فحش و توهین دو گلوله به هر دوپایم شلیک کرد …

تا ابد مردترین باش و علمــــدار بمان
با توام ای یل نام آور باقی مانــــــده
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 17:32 توسط ... "بماند"
|
خوشا دل سپـردن به عشقی خدایی