خاطرات اسیر 16 ساله

سیدناصر حسینی پور از زندانهای مخفی رژیم بعث


نگاه کردم ببینم چه اتفاقی برایم افتاده ، شوکه شدم . استخوان ساق پای راستم خرد شه بود و گلوله ها بالای قوزک پای راستم اصابت کرده بود . گوشت های ساق پایم تکه تکه شده بود . پاشنه پایم به هر طرف می چرخید و خونم بند نمی آمد … از تشنگی نا نداشتم . لب هایم خشک شده بود . یک عراقی آمد بالای سرم و بعد از کلی فحش و توهین دو گلوله به هر دوپایم شلیک کرد …


تا ابد مردترین باش و علمــــدار بمان
با توام ای یل نام آور باقی مانــــــده